چهارشنبه, 29 دي 1395 - الأربعاء 20 ربيع الثاني 1438 - Wednesday 18th January 2017

خاطراتی از مادر شهیدان مجید و حبیب الله اخوندی

نسخه مناسب چاپارسال به دوستان
مطلب: 
درگذشت مادر شهیدان آخوندی
تصویر: 
مطلب: 

خاطره اول:

لباس پوشیدم و رفتم تشییع جنازه. سرکوچه ایستادم تا جنازه شهید بیدگلی را بیاورند. عکس او را دو پاسدار گرفته بودند.

مجید هنوز نیامده بود. یاد حرف‌هایش افتادم. بوی دیگری داشت. رفتم پیش آن دو تا و پرسیدم:«این‌جا باز هم شهید داره؟ ».گفتند:« نمی‌دونیم. »

.اصرار کردیم.  یکی گفت:« شهید آخوندی. ».یکی دو ساعت بعد به هوش آمدم. در خانه بودم و چند نفری دورم جمع شده بودند.

برگرفته از خاطرات مادر شهید
خاطره دوم:

چند روزی که از تشییع جنازه حبیب گذشت، زمزمه‌های مجید بلند شد. گفتم:« مادرجان! خانم تو بارداره، کجا می‌خوای بری؟ ».
ـ همه رو می‌سپارم به خدا.
ـ حبیب تازه رفته صبر کن!
ـ فکر کن او رو داماد کردی، گریه نکن و لباس سیاه نپوش.
ـ شما دو تا پاره تن من هستین. نمی‌خوام به این زودی بعد از حبیب تو رو از دست بدم.
گفت:« همه اینهایی که رفتن جبهه و شهید شدن عزیز پدر و مادر و خونواده‌شون بودن، من می‌رم. ».

برگرفته از خاطرات مادر شهید